هر چي كه راه زندگي رو جلوتر و جلوتر مي ريم، دو راهي ها بيشتر و انتخاب اولِ اون ها سخت تر مي شه، مثل بازي هاي مرحله به مرحله كه هر چي مراحل رو جلوتر مي ريم، پيچيده تر مي شه، فرقش اينه كه توي بازي امكان جبران داريم، اما توي راه زندگي نه، توي بازي دو راهي پيچيده اي نداري اما توي زندگي چرا، آخر بازي يه سوته اما آخر زندگي؟ چرا اون هم يه نفخ صوره. سوت كجا و نفخ صور كجا...؟! يه شباهت دردناك هم دارند بازي و زندگي، هر دوشون لهو و لعب هستن، اما آخر ِبازي سوال و جواب نداري و.... آخر زندگي؟ با اين تفاسير چرا دارم اين دوتا رو مقايسه مي كنم؟!
"انا لله و انا اليه راجعون". نهم خرداد امسال مصادف شد با مصيبت از دست دادن مادربزرگ مهربان ما كه "مادرجون" مي خوانديمش او كه سراپاي وجودش محبت و رحمت بود و او كه در كنارش تمامي خوشي هاي كودكيمان را تجربه كرديم و گذرانديم. اويي كه براي رفتن به خانه و ديارش روز شماري مي كرديم و بوي نان فتيرش* هنوز مشام جانمان را پر كرده است. نام او سروناز بود و نامي است كه به نامش مي نويسم. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها ريشه ها و هويت فاميلند، با رفتن او احساس مي كنيم هويتمان رفته است.
بوي چوب سوخته تنور، بوي كاك* و فتير، تشت هاي پر از خمير، گوجه سبز ها و زردآلوها و گيلاس هاي درخت حياط، صداي جوي آب، نواي وزش باد در ميان درختان تبريزي، صداي آواز بلبل ها همه و همه ما را به ياد او مي اندازند انگار كه او در تمامي اينها جاري است.
به هنگام ورود به خانه اش اين او بود كه در آستانه در مي ايستاد و با رويي گشاده و نسيمي از محبت بي كران جانش به استقبال مي آمد. هنگام بازگشت از خانه اش تا دم در بدرقه مان مي كرد و در كنار پدربزرگ برايمان دست تكان مي داد و اين منظره را تا هستيم از شيشه عقب ماشين هايمان جستجو خواهيم كرد.
با رفتن او خاطرات شاداب كودكي هايمان پژمرده شده اند و دلمان دلتنگ ديدن رويش است. بدون او در خانه پدر بزرگ همه سرگشته ايم و غمي بزرگ را بر دوش مي كشيم.
اي كاش بيشتر مي ديديمش و بيشتر از وجودش بهره مند بوديم. هنوز باور نكرده ايم رفتنش را و هنوز تشنه حضور او هستيم. مغفرت و رحمت خداي متعال شامل حال او باد.
خدا را شاكريم كه نعمت حضور او را به ما ارزاني داشت و هم اكنون نيز پدر بزرگ عزيزمان را به ما بخشيده است، اميد كه خداوند به او صبري عظيم و به ما هوشياري درك حضور او را عنايت فرمايد.
*فتير: نام نان محلي در زريندشت فيروزكوه
*كاك: نان محلي كه شيرين و به رنگ طلايي است
بچه هاي مهد به دليل اينكه خيلي فرصت هم بازي شدن با بچه هاي همسايه رو ندارن، از كلمات و مدل ارتباطي اون ها هم اطلاع زيادي ندارن. چند روز پيش سالار با پسر همسايه مون آشنا شد، وقتي مي خواست صداش كنه: مي گفت: پسر بچه! پسربچه!



