تبليغاتX
جديداً متوجه شدم كه
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker
گفتگوي عقيدتي با سالار!!

شبها موقع خواب به اتاق سالار مي رم و كمي پيشش مي شينم. بعد همديگه رو مي بوسيم و شب به خير مي گيم. چند شب پيش وقتي خم شدم كه ببوسمش، ‌موهام ريخت روي سر و صورتش، برگشت گفت: مامان، وقتي مي آي مهد كودكم، چادر مي پوشي، زشت مي شي. ازش پرسيدم: الان قشنگم؟! گفت: اوهوم.

فرداش صبح كه رفتيم مهد، جلوي مقنعه ام رو از زير چادر بيرون گذاشتم و ازش پرسيدم: سالار! الان خوبم؟ گفت: بله.

 بعد از ظهر كه رفتم دنبالش در پاسخ به همين سوالم گفت: مامان، وقتي موهاتو بيرون نمي ذاري ، قشنگ نمي شي. ديگه ديدم بايد وارد بحث هاي آموزشي بشم. گفتم مامان، آخه موهاي خانوما رو نبايد به جز بابا و داداش و پسر و عموو ودايي شون كسي ببينه. سالار گفت: پس چرا بعضي ها ....، منظورشو گرفتم و گفتم: خدا گفته، ما هم انجام مي ديم،‌ خوب بعضي ها هم انجام نمي دن، ما به اونا كاري نداريم كه! ما انجام مي ديم.

جالبه، حتي بچه ۵ ساله از روي مباحث زيبايي شناختي ذاتي اين علامت رو به ما م يگه كه،‌خانوما با مو جذاب تر و يا زيباتر به نظر مي رسن و جلب توجه مي كنن، حالا براي بچه يه جور و براي بزرگتر از بچه يه جور ديگه، به هر حال جلب توجه مي كنه.

يكي از همكارا تعريف مي كرد: كه يکي از فاميل ها شون (چي شد؟؟) يه روز كه رفته مدرسه دنبال دختربچه هاي دو قلوش، البته مدرسه خيلي سانتالي هم نبوده ولي به هر حال، برگشتن گفتن كه مامان ، وقتي ‌مي آي دنبال ما حداقل يه خط توي چِشات بكش.

اينكه بچه ها اين حرف رو بزنند تعجبي نداره و طبيعيه كه به نظرشون زيباتر برسه‌، اما اينكه ماي پدر و مادر چطور اونها رو در سنين مختلف با اين جور مسايل آشنا كنيم و به اون ها ارزش ها رو با دليل منتقل كنيم خيلي اهميت داره، چرا كه ما تا هميشه در كنار اونها نخواهيم بود و بايد آن چنان مستدل با اونها برخورد بشه كه هميشه بيمه باشن و بيمه كردن خودشون رو حتي بدون وجود ماها ياد بگيرن. سخته، مبارزه با اون چيزي كه به طور ذاتي اون رو زيبا مي بيني اما بايد اون رو بپوشوني و يا ازش چشم بپوشي، البته كه!! زيبايي فرمانبرداري و اطاعت حلاوتي شيرين به آن اضافه مي كنه ها اااا!

خيلي از مواقع با خودم فكر مي كردم و مي كنم كه واقعا جلوه نمايي از مهمترين خصوصياتي است كه يك زن بي واسطه در وجود خودش احساس مي كنه و شايد شديدترين ميل زنانه باشد. اما در اديان آسماني مختلف، بر روي همين خصوصيت دست گذاشته شده  و زنها رو به خاطر خودشون، از آن نهي كرده اند. 

اما در طرف ديگر مردها رو مي ديدم كه بدون نياز به پوشش سختي مي گردند، نكته اي كه به نظرم رسيد، اينه كه به طور متقابل مردان هم از يكي از بزرگترين كشش هايشان منع شده اند كه همان عذر مي طلبم ، نگاه  آلوده و لذت آن است.

خوب ديگه،‌ ديدم سر به سر شديم با آقايون!! از حسادتم فرو كاسته شد.  

+ نوشته شده توسط سروناز در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 10:48 |

پراكنده گويي 

۱-ديشب موقع خواب، آقا سالار مي گه: مامان، شبها وقتي چشمامو مي بندم، خواب هاي وحشي مي بينم، گفتم: اِ، خواب هاي وحشتناك مي بيني،‌ چي مي بيني تو خواب؟ مي گه: سوسمار، گول (غول)، گرگ. گوله اِندَد( اِنقدر) بزرگ بووود.

گذاشتم حرفش رو ادامه بده و ازش در مورد قيافه اون گولها پرسيدم. بعد از من پرسيد: مامان، شما هم خواب هاي اينارو مي بيني؟ گفتم: نه، راستي! ‌چرا من نمي بينم؟ گفت: مي خواي از توي چشم من ببيني، بيا، بيا ببين. بعد سرش رو طوري قرار داد كه من بتونم از توي چشماي بسته اش خواب هاي وحشي اش رو ببينم. يعني پشتش رو به من كرد كه از پشت كله ش خواب هاش رو ببينم.

۲-مامان اكرم عزيز يه كتاب بهم معرفي كرد كه به نظرم واقعا جالبه، اسم كتاب (به بچه ها گفتن، از بچه ها شنيدن)ه و انتشارات دايره اين كتاب رو منتشر كرده،‌ توي اين كتاب در مورد نحوه گفتگو با بچه ها در مواقع مختلف پيشنهاد هاي خيلي خوبي وجود داره. به شدت اين كتاب رو براي كساني كه از بودن با بچه هاشون لذت نم يبرن و اون ها رو مانع خودشون براي پيشرفت يا هر چيز ديگه اي مي دونن، پيشنهاد مي كنم، من كه به شخصه از راهكارهاي اين كتاب نتيجه مي گيرم،‌ البته كه!!! با كمي ممارست و تمرين.

۳- ديروز اولين جلسه آموزش شناي سالار تو مهد كودكشون بود، آقا توي آب نرفته بود،‌نمي دونم چرا؟ بايد سه شنبه باهاش برم ببينم چي مي شه؟

۴- امروز هم براي هماهنگي چند تا مورد پيش آقاي رئيس بودم، چيزي نگفت.

۵-ديروز رفتم نتيج كلاس زبان رو ديدم،‌ در كمال ناباوري نمره ممتاز آورده بودم. شكر.

+ نوشته شده توسط سروناز در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 12:38 |
 

باز هم هيچچي!!

دوشنبه منتظر موندم تا جلسه هيات رئيسه تموم بشه، مدل رئيسم طوريه كه اگر خبري باشه خودش مي آد به اتاقم و برام قضيه رو تشريح مي كنه،‌ هر چي منتظر شدم خبري نشد، شصتم خبر دار شد كه چيزي توي جلسه مطرح نشده، از طرفي روز سه شنبه به مناسبت روز زن برنامه اي داشتيم و شديدا درگير اون هم بوديم، در رابطه با مراسم ازم خواست كه به اتاقش برم و بعد هم من موضوع رو ازش پرسيدم، برگشت گفت كه گذاشتم رئيس در مودِ (mood) بهتري باشه و من حتما در اين مورد صحبت خواهم كرد. هيچي ديگه، در اين مرحله هم اهميت موضوع كارمند بيشتر و بيشتر مشخص شد. اصل بر اين بود كه اعتراض ما به قضيه، در همون روزها اتفاق بيفته و گرنه اين همه شمشير رو از رو  بستن ِ من رو كه لازم نداشت. من همچنان منتظرم كه ببينم ايشون كي مودِ مناسب رئيس اصلي رو براي بيان مطالب كاركنان مناسب مي بينند. اما وقتي براي من نمونده و بايد تا آخر هفته تصميم بگيرم و تمام.

جالبه!! مدت سه سال و اندي جايي مسوول كاري بوده باشي و بعد يك فرد جديد در مجموعه بياد و بهت بگه اگر رئيستون گفت كه اونجا مسوول لازم داره يا نه؟ اون وقت حالااااااااااا ، بهشون مي گم شما به من بگيد‌ آيا مي شود در يك مجموعه  واحدي مسوول نداشته باشد،‌ كارشناس مسوول چطور؟ هماهنگ كننده چطور؟ همه كارشناسان يك واحد بايد چهار نعل بدوند و بروند پيش رئيس و دانه به دانه با او كار كنند؟ يعني شماي كارمند بايد تازه پي گيري كني اينجا چه مي خواهد، ساختار سازماني و پيشينه اين مجموعه هم كشك! هه چيز رو مثل همين قضيه لوث مي كنند و يك مساله مسخره براي حل كردن مي سازند. نچ نچ نچ، عصبانيتم  تو اين صفحه هم اومد!

پ ن ۱: روياي عزيز، ممنون از لطفت، اتفاقا مشكل من اينه كه كارم رو دوست دارم و دلم مي خواد به بهترين و حرفه اي ترين نحو ممكن اون رو ياد بگيرم و انجام بدم، اما شرايط منو تشويق به كم كاري مي كنه و وقتي در پاسخ به نابرابري هايي كه مي بينم سطح كارم رو پايين مي آرم خودم به شدت ناراضي مي شم و انرژيم مسخ مي شه. تضادّ بديه،‌ نمي دونم تجربه كردي يا نه؟ اون وقت اطرافيان مي گن همه جا  همينه و تو رو از تكون خوردن از جاي فعليت مي ترسونن.

 پ ن ۲:MS عزيز، ممنون از كامنتت، بله كه رئيس ها مهم هستم ، مهمترين فاكتور رضايت يك كارمند پس از علاقه خودش به كار، داشتن يك مدير به معناي واقعي مدير هست. مدير مهترين عامل در به كارگير استعدادها و توانايي هاي فرد هست هر چقدر فردي توانمند و كوشا باشه، ‌اگر مدير مناسبي در سازمان نباشه اون فرد رو حيف مي كنه و امكان شكوفايي رو از اون فرد مي گيره! من شك ندارم كه مدير لايق اگر مهمترين فاكتور در رضايت فرد نباشه، يكي از ضروريات رضايت از كار به حساب مي آد.

+ نوشته شده توسط سروناز در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 10:1 |
نشانه اي براي انتخاب

اينكه در مطلب قبلي گفته بودم انتخاب سخته و در بعضي از دو راهي ها واقعا سخته، ناظر به حال اين يكي دو هفته اخير من بوده،‌ قضيه از زماني شروع شد كه مديريت محل كار من تغيير كرد و من نمي دونستم كه برم؟ بمونم؟ درس بخونم؟ بمونم و درس بخونم و .... هرچند الان هم درست نمي دونم،‌دليل اون هم اينه كه انتخاب كردن برام دشواره، بين ماندن و رفتن موندم البته به اين سادگي كه مي گم نيست يعني از سرخوشي نيست كه فکر رفتن رو می کنم، واقعا خسته شدم، بعضي مواقع به خودم مي گم نكنه من كم طاقتم و  اشتباه مي كنم كه مي خوام برم، بعد دوباره يه مدتي كار مي كنم و مي بينم كه نه، اشتباه نمي كنم، خلاصه موندم. موندن و رفتن، هر كدوم يك سري مزايا و معايبي دارند كه به طور كلي نمي تونم بين اون ها تصميم گيري كنم؟ هر چي فكر مي كنم هم، توي همين مزايا و معايب غوطه مي خورم. اعتراف مي كنم اين سخت ترين دوراهي بوده كه من تا به حال بهش برخوردم، به اين معني كه نتونستم تا حالا  تصميمي براش بگيرم، البته موقعيت هاي حساس و مهمتر از اين وجود داشته اما د رمورد اون ها خيلي زودتر از اين ها تصميمم رو گرفته  بودم.

ديروز يه اتفاقي توي محل كار افتاد كه من رو بيشتر ترغيب به رفتن مي كنه، اينكه اون اتفاق چيه خيلي اهميت نداره هرچند كه من رو خيلي ناراحت و عصبي كرد. رفتم پيش رئيسم و در يك اقدام انتحاري پيشنهادي كه طي دو سال اخير بهشون داده بودم و عملي نشده بود رو مطرح كردم و اون رو شرط ادامه دادن به كار دونستم. ايشون هم گفت: امروز كه چهارشنبه نيست؟ ! شمشيرو از رو بستي، ‌فعلا از رو نبند تا من دوشنبه يعني فردا در جلسه مطرح كنم ببينم چي مي گن. خيلي بعيد مي دونم كه با پيشنهاد من موافقت بشه، اما اگر موافقت نشه يه نشانه اي براي انتخاب پيدا كردم و ديگه بايد تصميم بگيرم. بايد ببينم فردا چطور مي شه؟! اگه عمري باشه البته!

 

+ نوشته شده توسط سروناز در یکشنبه 2 تیر1387 و ساعت 13:55 |
انتخاب سخت است

هر چي كه راه زندگي رو جلوتر و جلوتر مي ريم، دو راهي ها بيشتر و انتخاب اولِ اون ها سخت تر مي شه، مثل بازي هاي مرحله به مرحله كه هر چي مراحل رو جلوتر مي ريم، پيچيده تر مي شه، فرقش اينه كه توي بازي امكان جبران داريم، اما توي راه زندگي نه، توي بازي دو راهي پيچيده اي نداري اما توي زندگي چرا، آخر بازي يه سوته اما آخر زندگي؟ چرا اون هم يه نفخ صوره. سوت كجا و نفخ صور كجا...؟! يه شباهت دردناك هم دارند بازي و زندگي، هر دوشون لهو و لعب هستن، اما آخر ِبازي سوال و جواب نداري و.... آخر زندگي؟ با اين تفاسير چرا دارم اين دوتا رو مقايسه مي كنم؟! 

+ نوشته شده توسط سروناز در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 14:16 |
مصيبتي بزرگ بر دل هاي ما

"انا لله و انا اليه راجعون". نهم خرداد امسال مصادف شد با مصيبت از دست دادن مادربزرگ مهربان ما كه "مادرجون" مي خوانديمش او كه سراپاي وجودش محبت و رحمت بود و او كه در كنارش تمامي خوشي هاي كودكيمان را تجربه كرديم و گذرانديم. اويي كه براي رفتن به خانه و ديارش روز شماري مي كرديم و بوي نان فتيرش* هنوز مشام جانمان را پر كرده است. نام او سروناز بود و  نامي است كه به نامش مي نويسم. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها ريشه ها و هويت فاميلند، با رفتن او احساس مي كنيم هويتمان رفته است.

بوي چوب سوخته تنور،‌ بوي كاك* و فتير، تشت هاي پر از خمير، گوجه سبز ها و زردآلوها و گيلاس هاي درخت حياط، صداي جوي آب، نواي وزش باد در ميان درختان تبريزي، صداي آواز بلبل ها همه و همه ما را به ياد او مي اندازند انگار كه  او در تمامي اينها جاري است.

به هنگام ورود به خانه اش اين او بود كه در آستانه در مي ايستاد و  با رويي گشاده و نسيمي از محبت بي كران جانش به استقبال مي آمد. هنگام بازگشت از خانه اش تا دم در بدرقه مان مي كرد و در كنار پدربزرگ برايمان دست تكان مي داد و اين منظره را تا هستيم از شيشه عقب ماشين هايمان جستجو خواهيم كرد.

با رفتن او خاطرات شاداب كودكي هايمان پژمرده شده اند و دلمان دلتنگ ديدن رويش است. بدون او در خانه پدر بزرگ همه سرگشته ايم و غمي بزرگ را بر دوش مي كشيم.  

اي كاش بيشتر مي ديديمش و بيشتر از وجودش بهره مند بوديم. هنوز باور نكرده ايم رفتنش را و هنوز تشنه حضور او هستيم. مغفرت و رحمت خداي متعال شامل حال او باد.

خدا را شاكريم كه نعمت حضور او را به ما ارزاني داشت و هم اكنون نيز پدر بزرگ عزيزمان را به ما بخشيده است، ‌اميد كه خداوند به او صبري عظيم  و به ما هوشياري درك حضور او را عنايت فرمايد. 

 

*فتير: نام نان محلي در زريندشت فيروزكوه

*كاك: نان محلي كه شيرين و به رنگ طلايي   است

+ نوشته شده توسط سروناز در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 9:4 |
يك پسربچه سياه پوست توي مهد سالار اينا هست كه هميشه دلم مي خواست فرصتي كنم اون رو به سالار نشون بدم و عكس العملش رو ببينم، اما به دليل عجله فرصت نشد. ديشب با هيجان و تعجب مي گه: مامااااان، امروز توي مهدمون يه بچه سوخته ديديم.

بچه هاي مهد به دليل اينكه خيلي فرصت هم بازي شدن با بچه هاي همسايه رو ندارن، از كلمات و مدل ارتباطي اون ها هم اطلاع زيادي ندارن. چند روز پيش سالار با پسر همسايه مون آشنا شد،‌ وقتي مي خواست صداش كنه: مي گفت: پسر بچه! پسربچه!

اسفند 86 با كت و شلوار عيد

 

+ نوشته شده توسط سروناز در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 9:23 |

يه وقت هايي موقعي كه مي خواستم قربون صدقه سالار برم مي گفتم: مادر، خدا چي داده به ما؟ سالار هم هر موقع مي خواست ناز كنه مي گفت: مامان بگو، بگو، چي دادي به ما؟

اينجا سالارم تازه چهار دست و پا مي رفت

سالار يك سال و هشت ماه

سالار يك سال و هشت ماهه

سالاري والا!

ماماني، وقتي كوچيك بودي يا بهتره بگم وقتي نوزاد بودي،‌ هميشه لباس سفيد تنت مي كرديم،‌ ببين توي دو تا از همين عكسها هم لباس سفيد پوشيدي، بقيه مي گفتن چه لباس حاج آقايي مي پوشه پسرتون؟

تا حدود ۲ سالگي كم مو بودي و همين باعث مي شد صورت قشنگت باز تر نشون بده و خيلي شبيه آقاجون حسيني مي شدي.

واي مامان، الان يك بارون خيلي تندي شروع به باريدن كرد. مامانم، باران رحمت خداست بر زمين و موجودات تشنه اون، موقع بارون دعا بيشتر مستجاب مي شه، دعا مي كنم بتونيم كمكت كنيم كه سيرت زيبايي داشته باشي و بنده خوب خدا باشي. تو هم هر موقع بارون رو ديدي دعا كن ماماني، دعا كن، ما رو هم يادت نره ها، چه پيشت باشيم چه نباشيم.   

+ نوشته شده توسط سروناز در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 10:19 |